وقتی وقتش نباشد، نمی شود نوشت
وقتش که شد نوشته می شود،
وقتی که می شود نوشت.
از وقتی که نمی شود نوشت چه بنویسم؟
چطور بنویسم از وقتی که نمی شود نوشت؟
آخر نمی شود نوشت
نوشته نمی شود آخر...
آخرش هم نوشته نمی شود؛
آخرش هم نمی شود
آخر نمی شود، وقتش نمی شود!
این اواخر فرصتی دست داد تا چیزهایی را بخوانم که احتمالا همه خوانده بودند و من به هزار و یک دلیل از خواندنشان طفره رفته بودم. یکی همین کتاب « روی ماه خداوند را ببوس » از جناب آقای مستور ...
نمی دانم احتمالا یک وقتی باید مفصل درباره اش بنویسم ... همین قدر بگویم که هنوز نمی فهمم چطور چیز به این پرتی اثری تا به این پایه بی معنا انقدر پرفروش می شود . انقدر مقبول نظر قرار می گیرد ...
خدایا نویسندگان و خوانندگان ما را مصون دار
اگر شاعران
کلامی بر زبان نمی راندند
جهان
وزنی نداشت.
جهان زیباست
و جای پلشتی نیست
زیبایی خوب است
خوب تر از حقیقت ...
تنها انسان است که همه چیز را به گند می کشد
حقیقت دارد :
هر چه فکر می کنم نمی فهمم چرا زنده ام
با من در امتداد این مدار در قوس تلخ این اقمار مصنوعی در ازدحام این سیارک های عبوس با من در این پیچاپیچ شعر و کلام و پنجره تنها بمان. داریم شنیده می شویم .
کسی سرش را خم کرده است تا ما از شقیقه های منقلبش بر میزی مدور آوار شویم.
من مهیار طهماسبی هستم. همه این سالها کمی زندگی کرده ام ، بسیار مرده ام. مدتی نقاشی کردم ؛ بعد ها شعر نوشتم. حالا که نگاه می کنم بعضی از آن شعرها را دوست دارم. خوب اند. از تابستان هفتاد و شش در شبکه جوان رادیو نویسنده بودم. در گروه ادب و هنر می نوشتم که آن سال ها یکی از بهترین گروه های رادیو بود. با سردبیرهای خوبی کار کردم که دوستشان داشتم، دوستشان دارم. و برنامه هایی تولید شد که بعضاً بسیار خوب بودند. بعد از رادیو بیرون آمدم. چند نمایشنامه نوشتم. دو تایشان اجرا شد، هر دو مهجور ماندند اما برای خودم تجربه های خوبی بودند. چندین مقاله نوشتم ، هیچ کدام به نام خودم نبودند. همه با امضاهای دیگری در روزنامه ها چاپ شدند. همه این سالها هیچ وقت خودم نبودم. همیشه مجبور بودم به جای دیگری حرف بزنم. اینجا من خودم هستم. تمامی خودم. بعد به سیمافیلم رفتم. مشاور قراردادی فیلمنامه ها بودم در بخش تولید. در چند پروژه نود دقیقه ای مشاور نویسنده و کارگردان بودم. بعضی از آن فیلم ها هنوز پخش نشده اند با اینکه فیلم های خوبی از آب در آمدند. چند فیلمنامه نوشتم که هرگز ساخته نشد. از سیمافیلم بیرون آمدم و حالا اینجا هستم: در جای بی جا !
من هیچ وقت کسی نبودم. الا خودم. خودم را کشان کشان تا اینجا رسانده ام. برای خودم می نویسم. برای خودم می خوانم. برای خودم زندگی می کنم و برای خودم می میرم.
تنهایی صفت محبوبی نیست اما مقدر است و لاجرم. همزادی ست که با آدم رشد می کند. با آدم پیر می شود. آدم را پیر می کند.
من می نویسم و پیر می شوم. بی نام، بی نما. به همه این سال ها فکر می کنم بی هیچ حسی از خسران. احساس می کنم زندگی خوبی داشته ام. زندگی ام را دوست داشته ام. با کسانی که دوست داشته ام زیسته ام. هرچند دیگر نیستند و انگار همیشه مقدر است کسانی را دوست بداری که نیستند. در ستایش نیستی ، در ستایش همین نیستی ست که می نویسم و در ستایش انسان که خود را از یاد می برد. انسان که ضعیف است و همیشه از ضعف است که جهان را و خدا را به بازی می گیرد.
اینجا برای من، جایی ست برای زندگی ، و جایی ست برای مرگ.
چرا که انسان با زندگی می میرد و با مرگ زنده می ماند.
این زیباست. همین زیباست .
میم